پسرهایی از جنس عشق
X

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 12:52 | نویسنده : مامانی |
عزیزای دلم در بدو ورود به مهد


امسال سال پر از استرسی داشتیم همگی، مامان جونم مریض شدن و مشغول مداوا بودن، از خدا میخوام خیلی زود سلامتی کاملشونو بدست بیارن،
انشالله همیشه تنشون سالم باشه و سایش بالاسرمون مامان گلم


[ موضوع : ]
تاريخ : 16 / 7 / 1396 | 11:29 | نویسنده : مامانی |
سلاممم پسرای عزیزم تقریبا یکساله براتون چیزی ننوشتم ، مانی عزیزم امسال پیش دبستانی شدی و از اول مهر با لباس فرم میری مهدت، ماهان عزیزم هم از اول اردیبهشت 96 میای مهد و خداروشکر اصلا بیتابی نکردی و خیلی زود از همون روز اول باعلاقه میرفتی داخل.
اخرای تابستان امسال رفتیم پیش بابابزرگ و حسابی تو باغ بهتون خوش گذشت














[ موضوع : ]
تاريخ : 16 / 7 / 1396 | 11:17 | نویسنده : مامانی |

پسر عزیزم

مانی جونم

دلبندم

از خرداد به مهد میری. چند روز اول با گریه بعد عادت کردی. یه مدتم شبا میگفتی فردا منو نبر مهد . دم در مهد هم بیست بار سفارش میکنی زود بیا دنبالم زود زود.

شعر دعا رو یاد گرفتی که اخرش میگه آمین مربع عالمین (منظور یا رب العالمین)خندونک

شعر روزای هفته و سرود ملی هم بلدی.

داداش ماهان رو خیلی دوست داری. بیرون که میریم تا کمی ماهان بدوبدو میکنه و ازمون میخواد دور بشه سریع غیرتی میشی که نرو مامان برو بیارش

فعلا باید برم. بعدا میام باز برات مینویسم گلم




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 13:55 | نویسنده : مامانی |

ماهان  من حرف میزند

وقتی شارژباشد الفاظ و کلمات نامفهوم را یکریز میگوید ....یعنی مثلا من دارم حرف میزنم. بعد وسط حرفهایش چند تا کلمه با معنی میگوید....

موقع غذا خوردن حتما باید خرسکش را کنارش بگذارد و قاشق پر کرده به اصرار میخواهد در دهان عروسک کند خندونک

کلمات را خنده دار میگوید.

کلماتی که تا الان (17 ماهگی) بلدی : ماما بابا دادا مایی(مانی) عمه دایی آله عدل(عسل) ، میوه ها گوگه دیب ادور(انگور) ، بیب بیب (منظور ماشینه) آبه ، به به، داگه ، پوپه(پوشک) دستم و متاک (مسواک).... الان اینا به ذهنم میاد خلاصه که هرچیزی که بشنوی تکرار میکنی. جمله هم : آره بوق زد ، بوتت تن (بوسش کن)

موهایش  صاف و کم پشت است

کسی میداند کم پشتی اش مداوا میشود؟ حوب میشود؟




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 13:27 | نویسنده : مامانی |

پسر نازم ماهانم .......بهترین کودکی هست که تا به حال دیده ام. کمتر مرا اذیت میکند ....زیاد گریه نمیکند . البته نق میزند ....اما خواب و خوراکش آنقدر خوب است که گاهی فکر میکنم دارد از آنور بوم می افتد . چشمم کف پایش ....ماه است.

از روز اول عید شروع کردی به قدمای کوچیک برداشتن .حالا تو راه میری هنوزم کامل مسلط نشدی. چند تا کلمه نا مفهوم میگی . بابا دادا  دالی ...خیلی سعی میکنی اصواتی رو که من موقع بازی باهات میگم تکرار کنی

عاشق برادر و باباتی . و برادرت اگر چه که با حضور تو بعد از دوماه کنار اومده و اکثرا میبوسدت و بهت ابراز عشق میکنه . اما باز هم گاهی موقع بازیاش اگر طرفش بری و بخوای دست به وسایلش بزنی به سختی تحملت میکنه و از من میخواد دورت کنم.

یه وقت اگه بیافتی و گریه کنی مانی خیلی ناراحت و دستپاچه میشه به من میگه نازش کن بوسش کن

یک  دندون داری که 27 اسفند درومد .

وحشتناک ددری هستی . مدام میخوای بری بیرون.

از همه اینها بگذریم .... همه عاشقتیم . باز هم برات مینویسم عزیزم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 28 / 1 / 1395 | 10:37 | نویسنده : مامانی |

سلامممم

عزیزای دلم پسرای گلم مامان تنبلتون اومد بعد 10 ماه.

تو این مدت که ننوشتم ماهان جونی 23 اردیبهشت 94 دنیا اومد .

اینم عکس اتلیه گل پسرا در نهمین ماهگرد ماهان

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 22 / 1 / 1395 | 11:07 | نویسنده : مامانی |

              

                          

          

           

23 بهمن 1393 هزار روزه که پسرم مانی پا به این دنیا گذاشته..... هزار روزه که بانفسهاش نفس کشیدم .... با خنده هاش خندیدم و از گریه کردنش ناراحت شدم ...

این روز مصادف شد با سالگرد نامزدی من و بابا جون ...به همین خاطر کیک  گرفتیم و یه جشن کوچولوی خانوادگی راه انداختیم .  مدام شمع ها رو روشن میکردیم و مانی سریع فوتشون میکرد و  ذوق میکرد .و بعد هم فشفشه ها روشن کردیم  حساااابی از این کار لذت برد . از کیک برای هر کسی بردیم میگفت بفرمایید این کیک تولدمه ...
در ضمن امروز 26 بهمن هم مانی جونم 33 ماهه شد.

و اما عکسا

 



[ موضوع : دو سال و نیم تا 3 سالگی]
تاريخ : 26 / 11 / 1393 | 9:47 | نویسنده : مامانی |

سلام عزیزای دلم . ببخشید مامانو که دیر به دیر میاد براتون مینویسه . خیلی سرم شلوغه . بعد از یه مدتم که میام بنویسم یادم میره چیا رو میخواستم بنویسم .

بالاخره سه شنبه 16 دی  ساعت 8 صبح رفتیم سونو  نرگس (خانم دکتر واسعی  ) . حدود 9 و نیم منو  صدا کردن رفتم داخل و تا رو تخت دراز بکشم همسری هم اومد داخل و روبروی مانیتور ایستاد . 20 هفته و 3 روز بودم . خانم دکتر تا کارشو شروع کرد گفت بریچ ...پسر ..مبارکه .... بعدم بقیه کارشو ادامه داد . من زیر چشمی به بابایی نگاه کردم با  لبخند و بهت و تعجب به مانیتور نگاه میکرد و انگار هنوزم باورش نمیشد نی نی پسره. ته دلم خوشحال شدم مانی جونم داداش دار میشه . ولی اگر دخترم میبود بازم  به همون اندازه خوشحال میشدم  و خدا رو شاکرم که یه فرشته سالم داره بهمون میبخشه .

اسم پسر گلمون رو انشاالله ماهان میذاریم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 25 / 10 / 1393 | 9:30 | نویسنده : مامانی |

بالاخره وقت سونوی Nt رسید و دیروز صبح زود مانی رو درحالیکه خواب بود گذاشتم پیش مامان جونش و با جناب همسر رفتیم  سونو نرگس (دکتر واسعی) . حدود یه ساعتی تو نوبت نشستم تا صدام کردن . استرس داشتم تو این دو ماهه این استرس با من بود گاهی فکر میکردم  زبونم لال نکنه ......  تا خانم دکتر دستگاهشو گذاشت روی شکمم   تصویر یه نی نی روی مانیتور ظاهر شد نفس راحت کشیدم . چون نی نی دست و پا داشت و حرکت میداد و این یعنی نی نی خوب رشد کرده خدارو شکر.  چیزی نگفتم تا دکتر کارشو انجام بده . از روی اعدادی که اعلام میکرد برای منشیش فهمیدم..12 هفته و دو  روز .. قد 59 میلی  ..ان تی 0.95 ...ان بی رویت شد ...بعد گفت کلیه و مثانه اش هم تشکیل شده در آخر راجع به جنسیت پرسیدم گفت هنوز خیلی کوچیکه ولی شبیه پسره  و قطعی نگفت .

خب فعلا تا اینجا که قراره مانی گلم داداش دار بشه  توکل به خدا هر چی صلاحه .  انشالله سلامت باشه




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 19 / 8 / 1393 | 9:14 | نویسنده : مامانی |

مهر ماه سه سال پیش تو همین روزا  بود این وبلاگ رو با شوق و شعفی وصف ناشدنی آغاز به نوشتن کردم

شوق فهمیدن  حس ناب مادر شدن

و حالا امروز درست تو همون روزا  فهمیدم  لطف خدا شامل حال ما شده و  یه فرشته دیگه  تو راه داریم .

 اول مهر 93 بی بی چک دو خطه شد فرداش ازمایش تیتر بتا عدد 10500 رو نشون داد .

و 16 مهر 93 تاپ تاپ قلب کوچولوی کنجد مامان رو تو  7 هفته و 3 روز دیدم .

خوشحالم چون دارم یکی از بهترین دورانهای زندگیم رو سپری میکنم دورانی که اگر خدا بخواد دیگه تو زندگیم تکرار نمیشه . دورانی که دفعه قبل برام مثل یه رمان قشنگ بود . اون بار تند تند خوندمش و حالا به لطف خدا میخوام دوباره بخونمش تا این دفعه با ارامش بیشتری به خاطر بسپرم .

خدایا کمک کن تا این دوران به سلامتی طی بشه و دومین فرشته ام رو به سلامتی در آغوش بگیرم

 




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 17 / 7 / 1393 | 10:36 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد