پسرهایی از جنس عشق
X

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 12:52 | نویسنده : مامانی |

سلام.

اگه بدونی چقدر دوستت دارم .

هنوز هم باور نمیکنم تو همون نی نی کوچولوی منی که وقتی به دنیا اومدی بغلت کردم  چقدر عوض شدی بزرگ شدی اصلا آقا شدی

گاهی به روزهایی فکر میکنم که تو دلم بود و  می خواستم بدونم چه شکلیه، به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده. به اولین بوسه گرمش، به روزهای اول شیردهی و  دردایی که میکشیدم به روزهایی که از سرکار برمیگشتم و تا بهش میرسیدم و شروع به شیر خوردن میکرد غرق لذت میشدم به صبح هایی که وقتی میزاشتمش پیش مامان  و میومدم بیرون تا محل کارم یواش یواش گریه میکردم ,   به ختنه کردنش که اولین باری بود که درد کشیدنش رو میدیم و همراه با او اشک میریختم .به دستهای کوچولوش که شبهای بعد از واکسن تب داشت به صورتم میچسبوندم تا منم همون حرارت و تب رو حس کنم . به واکسنهاش که تا یکیشو میزدیم  نوبت بعدی بود.  به صبحی که برای اولین بار غلت زد و از پهلو شد. به اینکه غلت میزد و دمر میشد و بعد گریه میکرد که یکی منو برگردونه. به شبی که از خوشحالی اینکه تونسته چند ثانیه بشینه جیغ میزدم، ،به روزی که توی تختش بلند شد و وایساد،  به اولین باری که منو صدا کرد،به تلاشش برای تبدیل سینه خیز به چهاردست و پا،  به اولین قدمی که برداشتی و راه رفتی، به وسایل خونمون که دیگه سر جاهاشون نیستند،  به مشغله  همیشگیم برای پاک کردن جای انگشتاش از روی میزها، به کابینتها و کمدهایی که از اول زندگی  جاشون عوض نشده بود و ووجک من چیدمان همه چیرو تغییر داد  و به چشمهای سیاهش که یک دنیا حرف داره و یک عالمه علامت سوال. به همه چیز فکر میکنم و اینکه چقدر همه اینها زود گذشت.

همواره برای بودنت  خدا را شاکرم تو بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه خدایی و از خداوند میخواهم لیاقت مادری تو را همیشه داشته باشم فرشته من

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 2 / 11 / 1392 | 9:14 | نویسنده : مامانی |

سلام عزیز دلم فردا 16 ماهت پر میشه .خیلی ناز و خواستنی تر از همیشه شدی . با صدای ظریف بچه گونه گاهی یه حرفایی میگی که دلم برات ضعف میره 

تو این پست حرفا و کلماتی که تا الان بلدی تا اونجا که یادم میاد  مینویسم ..

آبی (آب) -  ای چیه ( این چیه)   -    ادا ( غذا)    -  جی (شیر)  -  جی جی ( همون ممه )

انوئا ( هندونه)  -   ماما - بابا -   عما ( کیمیا)  -  تـــته  (دده یا بیرون)  - اموم (حموم)  -

دات ( ساعت)  -   ت ت ( تولد) دوئههه ( داغه )   -  جیژژژه  -  تش (کفش)   - دس (دست) 

  مس (بستنی)  - ماس ( ماست ) - دوغ (اینو خیلی قشنگ میگی) - موز  - بایا (بالا)

 مسین ( ماشین) - بته ( بسه)

جدیدا هم هر وقت میپرسیم منو دوست داری دیگه نه نمیگی میگی اومم . بعد که میپرسم چند تا میگی ده تا

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 25 / 6 / 1392 | 12:16 | نویسنده : مامانی |

تو این یک ماه مرداد که مامانی تعطیل بود و روز و شب پیش هم بودیم حسابی بهت خوش گذشت.

ماه رمضون یه شب افطار رفتیم دریاچه پارک چیتگر ( یا همون دریاچه شهدای خلیج فارس) اونجا کلی آب بازی کردی با فواره ها

یه مسافرت کوتاه هم به سواحل چمخاله و کیاشهر داشتیم . وقتی برای اولین بار کنار ساحل رفتیم بر خلاف تصورم اصلا از دریا واهمه نداشتی اگر یه لحظه ازت غافل میشدیم بدو بدو میرفتی تو آب

حسابی با دختر خاله ت کنار دریا اب بازی و شن بازی کردین.

یه مدت هم رو مد نههههه گفتن افتاده بودی

ازت هر چی میپرسیم مثلا فلان چیزو دوست داری؟ بابا رو دوس داری؟ یا هر چی در مورد دوست داشتن میپرسیدیم در جواب یه نهههههه بلند میگی

تلفن که زنگ میزنه میدویی میری برمیداری و یا میگی بییه ( بله) یا انو سنام ( الو سلام)

به هر چیز داغ که دست بزنی میگی جیززز

نسبت به عروسکات خیلی ابراز محبت میکنی و همش بقلشون میکنی و بوس

 

قبلا هر وقت میخواستی منو بوس کنی لبهاتو میچسبوندی به صورتم

ولی الان هر وقت بگم یه بوس به مامان بده یا مامانو بوس کن لپت رو میاری جلو . انگار یادت رفته خودت ببوسی عسلم

چند تا عکس از این روزات برات میذارم تو ادامه مطلب

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 4 / 6 / 1392 | 14:32 | نویسنده : مامانی |

 

این عکس پسرک ما هستش تو مسابقه نی نی وبلاگ شرکت کرده لطفا اگر خوشتاون اومد بهش رای بدین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 26 / 4 / 1392 | 13:30 | نویسنده : مامانی |

4 روز دیگه 13 ماهت پر میشه عزیزم ماشالا حسابی بزرگ شدی کلی کلمه میگی

حموم رو خیلی واضح میگی

7 خرداد واکسن یکسالگیتو زدی خدارو شکر تا الان عوارضی نشون نداده انشالا همیشه تنت سالم باشه کوچولوی مامانی

4 روزه چهاردست و پا رفتنو کلا ترک کردی حتی از پله هم با دست گرفتن به دیوار میای پایین

بالاخره وقت کردم سراغ دوربین برم و چند تا از عکسای تزیینات تولدتو برات به عنوان یادگاری بذارم

عکسا تو ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 22 / 3 / 1392 | 12:35 | نویسنده : مامانی |

پنج شنبه هفته پیش 26 اردیبهشت تولدت بود که تو خونه کوچیکون برات یه جشن کوچیک گرفتیم با مامان بزرگ ها و خاله ها و دایی و عمه هات... خیلی خوش گذشت تو هم خیلی مجلس گرمی کردی با قر و اداهات .. دختر خاله 7 ساله که خیلی خیلی تو رو دوست داره و پسر عمه 12 ساله ات  تنها بچه های تو جشن بودن

به زودی عکسای تولدت رو برات میذارم عزیزم

 

دیشب اینقدر ذوق کردم وقتی دیدم نشستی داری رو پاهات میزنی و میگی اته اته

اجزای صورتت رو وقتی میپرسم کوش نشون میدی  .. مثلا میگم گوشت کو دست میذاری رو گوشت

یا پاهات کو ... نشون میدی..بشگن زدن هم جدیدن یاد گرفتی هههه

کلاغ پر و اتل متل رو بلدی خودت بازی کنی

دیشب از یک مبل بالا رفتی یک ساعت بعد از یه مبل دیگه میخواستی بری بالا ولی نشد.. بعد یهو راهتو گرفتی رفتی سمت مبلی که قبلش تونسته بودی ازش بری بالا.. قربونت برم با این تلاشای خستگی ناپذیر




[ موضوع : ]
تاريخ : 27 / 2 / 1392 | 13:14 | نویسنده : مامانی |

پسر کتابخوان من در حال بررسی خریدای نمایشگاه کتاب

بذار ببینم مامانی برام چی خریده

 

اینم برای قشنگی  یک عدد مانی تازه از خواب بیدار شده

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 2 / 1392 | 13:17 | نویسنده : مامانی |

 

 

شازده کوچولوی ما در مدینه 1 فروردین 92

یکسالگیت داره نزدیک میشه و به فکر تولدتم کلی کار دارم که برای جشن تولد اماده کنم

یه کم از اولینهات بگم

اولین بار که گفتی لیوان اب دستت بود و گفتی آب 3 اردیبهشت 92 بود

دیروز 8 اردیبهشت گوشی تلفنو که برمیداشتی میگفتی اددووووو

جیگرمی

مامان رو که مدتیه میگیبابا هم تقریبا یک هفته اس میگی دیگه داری بزرگ میشیا

فقط مامانی چند روزه بدغذا شدی جز شیر و ماست هیچی نمیخوری

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 9 / 2 / 1392 | 11:59 | نویسنده : مامانی |

دو ماهه که چیزی ننوشتم تو این دو ماه حسابی مشغول بودم با یه عالمه کار .

از 9 ماهگی که بردمش بهداشت برای چکاب دیگه تا الان چکاب نبردم نمیدونم رشدش چطور بوده

ولی قد و دور سرشو که خودم اندازه میگیرم خداروشکر خوب بوده

وقتی پسرم ده ماهگیشو پر کرد  روزهای اخر سفند 91  رفتیم سفر عمره ای که از مدتها قبل اسممون دراومده بود و بخاطر نی نی عقب مینداختم ... نیمه اول 11 ماهگی تو مکه و مدینه گذشت

پسرم تو این مدت حسابی بزرگ شدی خیلی چیزا یاد گرفتی... اولین دندونت (سمت چپ جلو پایین) درست یک هفته قبل سفر به مکه درامد.. یعنی 20 اسفند و چون خیلی کار داشتیم نتونستم برات جشن بگیرم ... 19 فروردین برات آش دندونی پختم که خیلی خوشمزه شده بود ... دندون دومت که اولین دندان جلویی فک بالا بود تو سفر درومد حدود 3 فروردین

الانم 4 تا دندون داری دو تا پایین دو تا بالا خیلی خوشگل شدی مامانی با اون مرواریدای قشنگت

دندونای 5 و 6 هم سفیدیش پیداست

 

تو مکه یکی دو قدم برمیداشتی ...ولی دیگه نرفتی تا 12 فروردین باز د وباره راه رفتی چند قدم  الانم یازدهمین ماهگرد تولدته قشنگ راه میری ولی زود خسته میشی میشینی

تو مکه و مدینه زیاد خرید نکردیم فقط یه سری لباس برات خریدم که تو ادامه مطلب عکسشو میذارم برات یادگاری بمونه

11 فروردین  اولین بار به من گفتی ماما ...

 

بازی انداختن و پرت کردن اشیا رو خیلی دوست داری

اینجا هم اولین سیزده بدری هست که تو عزیزم با مایی

یه توپ دارم قلقلیههههه

 

 عاشق هر چیز گرد هستی



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 14 / 1 / 1392 | 10:31 | نویسنده : مامانی |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




[ موضوع : ]
تاريخ : 13 / 1 / 1392 | 12:49 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد