ششصد روزگی فرشته من
سلام.
اگه بدونی چقدر دوستت دارم .
هنوز هم باور نمیکنم تو همون نی نی کوچولوی منی که وقتی به دنیا اومدی بغلت کردم چقدر عوض شدی بزرگ شدی اصلا آقا شدی
گاهی به روزهایی فکر میکنم که تو دلم بود و می خواستم بدونم چه شکلیه، به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده. به اولین بوسه گرمش، به روزهای اول شیردهی و دردایی که میکشیدم به روزهایی که از سرکار برمیگشتم و تا بهش میرسیدم و شروع به شیر خوردن میکرد غرق لذت میشدم به صبح هایی که وقتی میزاشتمش پیش مامان و میومدم بیرون تا محل کارم یواش یواش گریه میکردم , به ختنه کردنش که اولین باری بود که درد کشیدنش رو میدیم و همراه با او اشک میریختم .به دستهای کوچولوش که شبهای بعد از واکسن تب داشت به صورتم میچسبوندم تا منم همون حرارت و تب رو حس کنم . به واکسنهاش که تا یکیشو میزدیم نوبت بعدی بود. به صبحی که برای اولین بار غلت زد و از پهلو شد. به اینکه غلت میزد و دمر میشد و بعد گریه میکرد که یکی منو برگردونه. به شبی که از خوشحالی اینکه تونسته چند ثانیه بشینه جیغ میزدم، ،به روزی که توی تختش بلند شد و وایساد، به اولین باری که منو صدا کرد،به تلاشش برای تبدیل سینه خیز به چهاردست و پا، به اولین قدمی که برداشتی و راه رفتی، به وسایل خونمون که دیگه سر جاهاشون نیستند، به مشغله همیشگیم برای پاک کردن جای انگشتاش از روی میزها، به کابینتها و کمدهایی که از اول زندگی جاشون عوض نشده بود و ووجک من چیدمان همه چیرو تغییر داد و به چشمهای سیاهش که یک دنیا حرف داره و یک عالمه علامت سوال. به همه چیز فکر میکنم و اینکه چقدر همه اینها زود گذشت.
همواره برای بودنت خدا را شاکرم تو بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه خدایی و از خداوند میخواهم لیاقت مادری تو را همیشه داشته باشم فرشته من


ششصد روزگی فرشته من
