دو تا دو نیم سالگی
X

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 12:52 | نویسنده : مامانی |

بالاخره وقت سونوی Nt رسید و دیروز صبح زود مانی رو درحالیکه خواب بود گذاشتم پیش مامان جونش و با جناب همسر رفتیم  سونو نرگس (دکتر واسعی) . حدود یه ساعتی تو نوبت نشستم تا صدام کردن . استرس داشتم تو این دو ماهه این استرس با من بود گاهی فکر میکردم  زبونم لال نکنه ......  تا خانم دکتر دستگاهشو گذاشت روی شکمم   تصویر یه نی نی روی مانیتور ظاهر شد نفس راحت کشیدم . چون نی نی دست و پا داشت و حرکت میداد و این یعنی نی نی خوب رشد کرده خدارو شکر.  چیزی نگفتم تا دکتر کارشو انجام بده . از روی اعدادی که اعلام میکرد برای منشیش فهمیدم..12 هفته و دو  روز .. قد 59 میلی  ..ان تی 0.95 ...ان بی رویت شد ...بعد گفت کلیه و مثانه اش هم تشکیل شده در آخر راجع به جنسیت پرسیدم گفت هنوز خیلی کوچیکه ولی شبیه پسره  و قطعی نگفت .

خب فعلا تا اینجا که قراره مانی گلم داداش دار بشه  توکل به خدا هر چی صلاحه .  انشالله سلامت باشه




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 19 / 8 / 1393 | 9:14 | نویسنده : مامانی |

مهر ماه سه سال پیش تو همین روزا  بود این وبلاگ رو با شوق و شعفی وصف ناشدنی آغاز به نوشتن کردم

شوق فهمیدن  حس ناب مادر شدن

و حالا امروز درست تو همون روزا  فهمیدم  لطف خدا شامل حال ما شده و  یه فرشته دیگه  تو راه داریم .

 اول مهر 93 بی بی چک دو خطه شد فرداش ازمایش تیتر بتا عدد 10500 رو نشون داد .

و 16 مهر 93 تاپ تاپ قلب کوچولوی کنجد مامان رو تو  7 هفته و 3 روز دیدم .

خوشحالم چون دارم یکی از بهترین دورانهای زندگیم رو سپری میکنم دورانی که اگر خدا بخواد دیگه تو زندگیم تکرار نمیشه . دورانی که دفعه قبل برام مثل یه رمان قشنگ بود . اون بار تند تند خوندمش و حالا به لطف خدا میخوام دوباره بخونمش تا این دفعه با ارامش بیشتری به خاطر بسپرم .

خدایا کمک کن تا این دوران به سلامتی طی بشه و دومین فرشته ام رو به سلامتی در آغوش بگیرم

 




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 17 / 7 / 1393 | 10:36 | نویسنده : مامانی |

این روزها خیلی خوشحالم چون بالاخره میشه گفت به آرزوی دو ساله ام رسیدم و تو پسر کوچولوی من غذاخور شدی . آخه تا یکماه پیش فقط سوپ میخوردی و خیلی هم دوست داشتی ولی یهو از سه چهار هفته پیش اعتصاب کردی و لب به سوپ نزدی  میرفتی سر گاز قابلمه های غذا رو نشون میدی میگفتی این چیه من اسم غذا رو میگفتم و میگفتی میخوام . مقدار کم میخوردی ولی الان خدارو شکر خیلی بهتر شدی و تقریبا یه وعده کامل میخوری.

 

خیلی خوب و کامل حرف میزنی .بعضی وقتا تیکه های از حرفای ما رو تو حرفات بکار میبری و وقتی از زبون تو میشنویم خیلی با مزه میشی. مثلا میگی مامان یه لحظه اونو بده ...دست شما درد نکنه (خیلی قشنگ میگی )

.یه چیزی که ذهنمو شغول کرده اینه که قاشق  و مداد رو با دست چپ میگیری و نمیدونم این یعنی واقعا دست چپی یا هنوز زوده ... 

عکسای شهریورتو تو ادامه میذارم

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 28 / 6 / 1393 | 14:34 | نویسنده : مامانی |

پسر گلم چند روز بعد از دو سال و دو ماهگی  یعنی صبح 1 مرداد 93 پروژه پوشک گیری رو شروع کردیم .

از حدود سه چهار ماه قبل  هر موقع برای تعویض پوشک میبردم دسشویی یا آخر حموم کردنت ازت میخواستم که بشینی جیش کنی .  اینطوری کم کم  با مفهوم کار اشنا شدی و آمادگیت بالا میرفت . کتابهایی که در مورد آموزش دسشویی رفتن بود برات میخوندم که در یادگیریت خیلی موثر بود. اسم کتابها:

1 -  " جیش ، بوس ، لالا "  که سه تا داستان بود

2 - "من که تاج هر سرم لگن دارم" از انتشارات قدیانی

3 - " مامان بیا جیش دارم "

از دو سالگی به بعد گاهی جیش خبر میدادی . ولی توالت نمیامدی و تو پوشک کار خودتو میکردی .

منم که نصف روز  سرکار بودم گذاشتم تو یه تعطیلی چند روزه کارو تموم کنم. صبح روز اول بهت گفتم مانی ببین پوشکت کوچیک شده یه پوشک سایز کوچیک از قبل داشتم براش بستم بدش اومد و گفت درآر . بهش گفتم پس از این به بعد جای جیش و پیفو توی توالته و  پوشکارو انداختیم سطل.

روز اول و دوم هر نیم ساعت یا یک ساعت میبردمت و جیش میکردی . از روز سوم دیگه کمتر بهت یاداوری کردم دیدم چون نسبت به امدن مقاومت میکنی دیگه بهت نگفتم . هر وقت داشتی خودت میگفتی ولی گاهی چند قطره ریخته بود . من با ناراحتی میگفتم وای مانی ببین شورتت کثیف شد. با اینکه خودمو برای کثیف کاریات  اماده کردم بودم ولی اصلا حتی یکبار هم جایی کثیف نشد . همون چند قطره داخل شورت بود .

 روز چهارم خیلی پیشرفت کردی و  اصلا خطا نداشتی و بعد از یکهفته کاملا برات جا افتاد

شبها هم که بدون پوشک میخوابیدی تا یکهفته زیرتو چیزی مینداختم و بعد از یکهفته دیگه برداشتمش. چون تا صبح خشک بودی .

خیلی آسون و در عین حال سخت بود چون واقعا سه چهار روز اول  اکثر اوقات روز در دسشویی بسر میبردیم ولی بالاخره این مرحله زود و باموفقیت گذشت .

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 20 / 5 / 1393 | 9:4 | نویسنده : مامانی |

سلام گل پسر مامان

عزیز دلم یکشنبه 4 خرداد  ساعت 8 و نیم شب برای آخرین بار بهت شیرمو دادم  و  با شیر مامان  خداحافظی کردی . موقع شیر خوردنت سوره یس رو  میخوندم . بعد از آب اناری که دون کرده بودم هر دو خوردیم تا انشاالله صبرت زیاد بشه.

 میدونم همیشه دلم تنگ میشه برای شیر دادن به تو

برای اینکه گیر ندی مجبور شدم چسب بزنم

این چند روز  برای تو هم من روزای سختی بودن . دو سه روز اول که گریه میکردی منم دلم برات میسوخت و گریه میکردم ولی چاره ای نیست دیگه ماشاالله بزرگ شدی. ولی وقتی میدیدی اووف شده و چسب زدم سریع میگفتی شیشه بده .

 

این روزا کارمون شده همش بیرون بردن و سرگرم کردنت تا کمتر بهونه بگیری .

برای اینکه زیاد اذیت نشی شیر دادنتو از یکماه پیش کمتر کرده بودم و این اواخر فقط یکبار تو خواب بیدار  صبح زود و یکبارم برای خواب بعداز ظهر شیرمو میخوردی . بقیه وقتا چون از قبل عادت داشتی  شیشه میگرفتی 

 

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی پسر گلم و این اولین و آخرین غمت باشه عزیزم بوسمحبت

 

7 خرداد هم با  تاخیر چند روزه رفتیم بهداشت برای چکاب رشد 2 سالگی .

قدت 94 بود وزنت 15800 . ماشالله توپولی من

دکتر هم برات یه آز کامل نوشت که خدارو شکر همه چیز  سالم بود

 عاشق حرف زدنتم خیلی پیشرفت کرده .  گاهی گوشی رو برمیداری با مخاطب خیالی حرف میزنی میگی بله جانم جانم ؟ چییی؟ بابا نفته(رفته)  سرکا .....خابظ (  خداحافظ)

 

نماز خوندنت با من و بابایی خیلی دیدنیه . با من که بخونی حتما باید گوشه چادر نمازم رو سرت باشه وگرنه نمیخونی . ابابر میگی و بعد لباتو تکون میدی خیلی خوردنی میشی تو این حالت

فعلا همینا تا بعد چیزی یادم اومد اضافه میکنم محبت




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 11 / 3 / 1393 | 12:45 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 صفحه بعد