پسرهایی از جنس عشق
X

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 12:52 | نویسنده : مامانی |

2=1+1

3=2+1

4=3+1

آره... اینطوریاس!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 2 / 7 / 1393 | 10:34 | نویسنده : مامانی |

این روزها خیلی خوشحالم چون بالاخره میشه گفت به آرزوی دو ساله ام رسیدم و تو پسر کوچولوی من غذاخور شدی . آخه تا یکماه پیش فقط سوپ میخوردی و خیلی هم دوست داشتی ولی یهو از سه چهار هفته پیش اعتصاب کردی و لب به سوپ نزدی  میرفتی سر گاز قابلمه های غذا رو نشون میدی میگفتی این چیه من اسم غذا رو میگفتم و میگفتی میخوام . مقدار کم میخوردی ولی الان خدارو شکر خیلی بهتر شدی و تقریبا یه وعده کامل میخوری.

 

خیلی خوب و کامل حرف میزنی .بعضی وقتا تیکه های از حرفای ما رو تو حرفات بکار میبری و وقتی از زبون تو میشنویم خیلی با مزه میشی. مثلا میگی مامان یه لحظه اونو بده ...دست شما درد نکنه (خیلی قشنگ میگی )

.یه چیزی که ذهنمو شغول کرده اینه که قاشق  و مداد رو با دست چپ میگیری و نمیدونم این یعنی واقعا دست چپی یا هنوز زوده ... 

عکسای شهریورتو تو ادامه میذارم

 



ادامه مطلب

[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 28 / 6 / 1393 | 14:34 | نویسنده : مامانی |

پسر گلم چند روز بعد از دو سال و دو ماهگی  یعنی صبح 1 مرداد 93 پروژه پوشک گیری رو شروع کردیم .

از حدود سه چهار ماه قبل  هر موقع برای تعویض پوشک میبردم دسشویی یا آخر حموم کردنت ازت میخواستم که بشینی جیش کنی .  اینطوری کم کم  با مفهوم کار اشنا شدی و آمادگیت بالا میرفت . کتابهایی که در مورد آموزش دسشویی رفتن بود برات میخوندم که در یادگیریت خیلی موثر بود. اسم کتابها:

1 -  " جیش ، بوس ، لالا "  که سه تا داستان بود

2 - "من که تاج هر سرم لگن دارم" از انتشارات قدیانی

3 - " مامان بیا جیش دارم "

از دو سالگی به بعد گاهی جیش خبر میدادی . ولی توالت نمیامدی و تو پوشک کار خودتو میکردی .

منم که نصف روز  سرکار بودم گذاشتم تو یه تعطیلی چند روزه کارو تموم کنم. صبح روز اول بهت گفتم مانی ببین پوشکت کوچیک شده یه پوشک سایز کوچیک از قبل داشتم براش بستم بدش اومد و گفت درآر . بهش گفتم پس از این به بعد جای جیش و پیفو توی توالته و  پوشکارو انداختیم سطل.

روز اول و دوم هر نیم ساعت یا یک ساعت میبردمت و جیش میکردی . از روز سوم دیگه کمتر بهت یاداوری کردم دیدم چون نسبت به امدن مقاومت میکنی دیگه بهت نگفتم . هر وقت داشتی خودت میگفتی ولی گاهی چند قطره ریخته بود . من با ناراحتی میگفتم وای مانی ببین شورتت کثیف شد. با اینکه خودمو برای کثیف کاریات  اماده کردم بودم ولی اصلا حتی یکبار هم جایی کثیف نشد . همون چند قطره داخل شورت بود .

 روز چهارم خیلی پیشرفت کردی و  اصلا خطا نداشتی و بعد از یکهفته کاملا برات جا افتاد

شبها هم که بدون پوشک میخوابیدی تا یکهفته زیرتو چیزی مینداختم و بعد از یکهفته دیگه برداشتمش. چون تا صبح خشک بودی .

خیلی آسون و در عین حال سخت بود چون واقعا سه چهار روز اول  اکثر اوقات روز در دسشویی بسر میبردیم ولی بالاخره این مرحله زود و باموفقیت گذشت .

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 20 / 5 / 1393 | 9:4 | نویسنده : مامانی |

سلام گل پسر مامان

عزیز دلم یکشنبه 4 خرداد  ساعت 8 و نیم شب برای آخرین بار بهت شیرمو دادم  و  با شیر مامان  خداحافظی کردی . موقع شیر خوردنت سوره یس رو  میخوندم . بعد از آب اناری که دون کرده بودم هر دو خوردیم تا انشاالله صبرت زیاد بشه.

 میدونم همیشه دلم تنگ میشه برای شیر دادن به تو

برای اینکه گیر ندی مجبور شدم چسب بزنم

این چند روز  برای تو هم من روزای سختی بودن . دو سه روز اول که گریه میکردی منم دلم برات میسوخت و گریه میکردم ولی چاره ای نیست دیگه ماشاالله بزرگ شدی. ولی وقتی میدیدی اووف شده و چسب زدم سریع میگفتی شیشه بده .

 

این روزا کارمون شده همش بیرون بردن و سرگرم کردنت تا کمتر بهونه بگیری .

برای اینکه زیاد اذیت نشی شیر دادنتو از یکماه پیش کمتر کرده بودم و این اواخر فقط یکبار تو خواب بیدار  صبح زود و یکبارم برای خواب بعداز ظهر شیرمو میخوردی . بقیه وقتا چون از قبل عادت داشتی  شیشه میگرفتی 

 

امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی پسر گلم و این اولین و آخرین غمت باشه عزیزم بوسمحبت

 

7 خرداد هم با  تاخیر چند روزه رفتیم بهداشت برای چکاب رشد 2 سالگی .

قدت 94 بود وزنت 15800 . ماشالله توپولی من

دکتر هم برات یه آز کامل نوشت که خدارو شکر همه چیز  سالم بود

 عاشق حرف زدنتم خیلی پیشرفت کرده .  گاهی گوشی رو برمیداری با مخاطب خیالی حرف میزنی میگی بله جانم جانم ؟ چییی؟ بابا نفته(رفته)  سرکا .....خابظ (  خداحافظ)

 

نماز خوندنت با من و بابایی خیلی دیدنیه . با من که بخونی حتما باید گوشه چادر نمازم رو سرت باشه وگرنه نمیخونی . ابابر میگی و بعد لباتو تکون میدی خیلی خوردنی میشی تو این حالت

فعلا همینا تا بعد چیزی یادم اومد اضافه میکنم محبت




[ موضوع : دو تا دو نیم سالگی ]
تاريخ : 11 / 3 / 1393 | 12:45 | نویسنده : مامانی |


ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 3 / 3 / 1393 | 12:08 | نویسنده : مامانی |

سلام نفسم

امسال جشن تولدتو مثل پارسال درست تو روز خودش گرفتیم یه جشن رنگین کمونی در روز 26 ام اردیبهشت 93. .انشالله که همیشه سلامت و شاد باشی دلم میخواد متنای قشنگ برات بنویسم ولی وقتی میام تایپ کنم همه از یادم میرن 

از یک دو روز قبل تولدت حین کارا بهت میگفتم تولدته و تو تکرار میکردی تولدته

تزئینات روی دیوارو نشون میدادی و میگفتی با حالت پرسشی : مامان تولدته؟!
و من میگفتم اره عزیزم تولد مانی جونه . و ذوق میکردی . آخرین تولدی که رفتی 13 ماهه بودی و چیزی از جشن تولد یادت نمیاد . فقط آهنگ تولدت مبارک رو بارها تو ماشین برات گذاشتم و خیلی دوستش داری و میخونی همیشه .

در ادامه عکسای تولدتو میذارم



ادامه مطلب

[ موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی ]
تاريخ : 27 / 2 / 1393 | 14:24 | نویسنده : مامانی |

مرد کوچک مادر
فدای قد و بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن
حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست

اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند

اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر 
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست

اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی :" مادر" 
من میگویم : جان مادر

و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم

لابه لای حروف الفبا و اعداد
خودم عادتت می دهم به گفتن دوستت دارم

گل خریدن
قدم زدن
و غافل گیر کردن

یا همین کاری که امروز برای پدرت کردیم

؛پسرم
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات....

اما به مادرت اطمینان کن

من خیلی قبلتر از بدنیا آمدنت

خودم را برای بزرگ شدن تو آماد کرده ام

تمام عشقم در تو خلاصه میشود .........

تا ابد" دوستت دارم
"
تو جان منی

جان مادر



[ موضوع : ]
تاريخ : 24 / 2 / 1393 | 9:38 | نویسنده : مامانی |

پروردگارا...

تنی سالم .... خواب های شیرین... روزهای قشنگ... نصیب 22 ماهه کوچکم کن...

عزیزم امسال دومین سالی هست که تو در کنارمون بودی و با حضور تو نوروز برای من و بابایی پرهیجان تر و خواستنی تر بود . عیدت مبارک پسرم . لحظه تحویل سال ساعت 20 و 29 دقیقه شب بود و همه خونه مامان جون ( مادر مامانی) دور سفره هفت سین جمع بودیم . این اولین باری بود که کنار هفت سین نشستی چون پارسال موقع تحویل سال کنار خونه خدا بودیم . امیدوارم که همیشه سلامت باشی . عیدت مبارک عزیزم

اینم تقویم 93 که خودم برات درست کردم و برای خودمون و  بابای بابا و مامان خودم دادیم

 

حرف زدنت خیلی تکمیل تر شده جملات دو کلمه ای میگی . افعال و ضمایر رو درست و بجا استفاده میکنی. مثلا اگر در مورد خودت بگی میگی خوردم نشستم پا شدم ... در مورد یکی دیگه میگی خورد رفت ..

خیلی برام جالبه که درک زبانت اینقدر پیشرفت کرده  گلم

به طالبی میگی تابولو . انقدر بامزه میگی مامان بیا تابولو بخور

در ادامه چند تا عکس از عید امسال برات میذارم



ادامه مطلب

[ موضوع : 18 ماهگی تا دو سالگی ]
تاريخ : 21 / 2 / 1393 | 13:00 | نویسنده : مامانی |

فدای شیرین زبونیات بشم عسلم

دیروز داشتم از خیابان رد میشدم بغلت کرده بودم. صورتت به پشت بود داشتی عقبو نگاه میکردی دیدم داری تند تند میگی گمز( قرمز) سبز زرد ابی صوتی (صورتی) بنفش ...

برگشتم دیدم سر خیابون چراغانیه و رنگاش تند تند عوض میشه و تو هم دقیقا با تغییر رنگا اسمشونو میگی

جیگرمی جیگر

اولین برف زمستونی رو هم امسال تجربه کردی




[ موضوع : ]
تاريخ : 20 / 11 / 1392 | 13:27 | نویسنده : مامانی |

گل پسر من دیگه برای خودش مردی شده امروز 20 ماهه شده عزیزم مبارک باشه

فقط بگم که بیشتر از قبل حرفهای مارو  درک میکنی  برای خواسته هات تلاش بیشتری میکنی

مهربونتر شدی  زیباتر بوسمون میکنی  دایره کلمات وحرف زدنت گسترده تر شده و حرفهایی که دوست داری زود تقلید میکنی و میگی 

شیرینکاریها وزبون ریختنهات خیلی زیاد شده و مهمتر اینکه دلی از ما می بری

هر وقت خرابکاری کنی خودت میگی باایی بعد نشون من میدی و میگی این چیه (یعنی بیا ببین چکار کردم )

از 16 ماهگی تا الان که 4 ماه گذشته حرف زدنت خیلی پیشرفت داشته . واکسن 18 ماهگی رو 28 آبان برات زدیم که یکم گریه کردی شب اول تب کردی که بهت قطره میدادم ولی از فرداش تبت قطع شد روز اولم موقع راه رفتن لنگ میزدی ای جان قربونت برهههه مادرر

دیشب داشتم میگفتم و تکرار میکردم  مامانی دوست دارم یه دفعه ای تو هم گفتی دوسه دایم

قند تو دلم اب شد

یکی دو بار میز عسلی رو اوردم گذاشتم کنار سینک آب بازی کردی بهت خیلی مزه داده هر چند وقت یه بار میری چهارپایه رو کشون کشون میاری تا بری بالا و آب بازی کنی

تو حموم با رنگ انگشتی بازی میکنی خیلی دوست داری رو بدنتم میکشی حتی میای رو صورت منم نقاشی میکنی

14 تا دندون داری 8 تا بالا 6 تا پایین . دندونای نیش پایین هنوز درنیامده 

این روزا گاهی نق میزنی شبا بد میخوابی یا یکی دو بار اسهال میشی نشونه اینه که دندونت داره درمیاد

در ادامه مطلب چندتا از عکسای مربوط به 16 تا 20 ماهگی رو میذارم

 

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : 26 / 10 / 1392 | 13:00 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد