پسرهایی از جنس عشق

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 8 / 1395 | 12:52 | نویسنده : مامانی |

پسرم این روزها زنجیر وار میگی ددددددددددددده

و همچنان منتظرم که اولین بار ماما یا بابا رو ازت بشنوم

امروز امتحانی کفشی که تو سیسمونیت بود پات کردیم یه چند لحظه بهش خیره شدی و با دست باهاش ور رفتی بعد خواستی چهار دست و پا بری همش از پشت لگد مینداختی ههههه انگار که پات یه جایی گیر کرده .. فدااات بشم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 18 / 11 / 1391 | 11:20 | نویسنده : مامانی |

هشتمين ماهگرد تولدت مبارك عسيسم






[ موضوع : ]
تاريخ : 26 / 10 / 1391 | 13:23 | نویسنده : مامانی |

پسر نازم اين روزا ماشالا ديگه ميخواي از در و ديوار بالا بري دستت رو به هر جايي ميگيري پاميشي ميز مبل ديوار كابينت ... پاهاي من وقتي تو آشپزخونه كار ميكنم

 

ديروز در 238 روز تولدت يعني 7 ماه و 18 روز خودت به تنهايي نشستي از حالت چهار دست و پا نشستي .

دقيقا يك ماه پيش بود كه تونستي چهار دست و پا بري .

 

اين ماه عكست هم تو مجله ني ني + چاپ شده برات يادگاري نگه ميدارم تا بزرگ شدي ببيني

اين روزا خارش و درد لثه هات اذيتت ميكنه ..انگاري خيلي سخت داري دندون در مياري عزيزم

وقتي از سركار ميام تا منو مي بيني خيز برميداري طرفم و لبخند خوشگلتو نثارم ميكني

 

دوست دارم يه عالمه بوسسس

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 19 / 10 / 1391 | 8:23 | نویسنده : مامانی |

عزیز مامان بالاخره بعد از مدتها تلاش و جست و خیز 20 آذر یعنی 6 روز مانده به اتمام هفت ماهگی چهار دست و پا حرکت کردی

دیروز هم 27 آذر دستت رو به لبه میز گرفتی و روی زانوهات وایسادی قربون قد و بالات بشم جیگرم

 

دیگه داری غیر قابل کنترل میشی مادر ...میری سر وقت کشوهای آشپزخونه و همشم میای سمت من از پاهام آویزون میشی ای جونم

هنوز از دندونات خبری نیست همچنان خارش لثه گاهی خیلی اذیتت میکنه

 

صدا های جدیدی از گلوت خارج میشه قبلا فقط میگفتی آققوو .. اینگه

الان میگی  آککه ..گگگگه ..

26 آذر هفت ماهه شدی انشالا همیشه سالم باشی پسرم




[ موضوع : ]
تاريخ : 28 / 9 / 1391 | 10:30 | نویسنده : مامانی |

مدتی بود که پسملی چهار دست و پا میشد ولی حرکت نمیکرد

امروز شش ماه و 13 روز سن داری عزیزم

 

دیروز برای اولین بار به سمت جلو خزید گاهی چهاردست و پا گاهی روی شکم میخزید

 

خلاصه من و بابایی کلی برات ذوق کردیم و تشویقت کردیم

عشق منیییییی بوووووس فراوان

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 7 / 9 / 1391 | 10:40 | نویسنده : مامانی |

عسل مامان شش ماهگیت مبارک. چکاب 6 ماهگی رفتیم هم واکسن زدی ..قدت 68 و وزنت 10 کیلو

تازگی یاد گرفتی یه چند ثانیه میشینی 

اینم چند تا عکس ازشش ماهگی 

اتلیه خونگی درست کردم برات 

 

 




[ موضوع : شش ماهگی تا یکسالگی ]
تاريخ : 6 / 9 / 1391 | 12:02 | نویسنده : مامانی |

عسل مامان بالاخره رفتیم عکسای آتلیه رو تحویل گرفتیم

چندتاشو اینجا برات میذارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 24 / 6 / 1391 | 10:35 | نویسنده : مامانی |

پسرم 26 اردیبهشت 91 ساعت 8 صبح بیمارستان عرفان متولد شد

این یه عکس از روز تولدت

 

هیچوقت اون لحظه که اولین بار دیدمت و بوسیدمت فراموش نمیکنم که چقدر گرم بودی مامانی

 

   اینجا هم سه ماهه هستی قربونت برررم جیگرم

 

اااا مامان دوباره داری عکس میگیری صب کن ژست بگیرم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 8 / 6 / 1391 | 14:24 | نویسنده : مامانی |

سلام خوشگل مامان

حتما این روزا داره جات تنگ میشه فدات بشم تازگیا حرکاتت رو بالاتر حس میکنم

نفس منی ..... نفس

دوستت دارم ف ر ز ن د م

الهی قربونت برم که همین حالا به عشقم با یه حرکت پاسخ دادی

 

جمعه هفته پیش با مامانم و همسری رفتیم خرید ... وای ی یی .... وقتی وسط لباسای پسروونه میلولیدم و به سلیقه غیر پسرونه ام غر میزدم نیشم باز شد دیدم مامانم داره بهم میخنده

اینم عکس چند تا از لباسایی که برات خریدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 17 / 11 / 1390 | 9:56 | نویسنده : مامانی |

امروز خییلی خوشحالم الان  تعریف میکنم

دیروز  با همسری رفتیم دکتر و برای بررسی بیشتر وضعیتم برام سونو نوشتن تازه وارد هفته 18 شدم قرار بود دو هفته دیگه برم سونو که جنسیت رو هم بگن اما دکتر گفت باید وضعیت جفت بررسی بشه.

بابایی هم جلو در چشم به مونیتور دوخته بود 

چه لذتی بردم وقتی توانستم صورتت را تشخیص دهم  چه کیفی کردم وقتی دکتر همه چیز را نرمال تشخیص داد و چه حظی کردم وقتی دهانت را باز و بسته میکردی و از مایع میبلعیدی

و چه آرامش عجیبی مرا در برگرفت وقتی دکتر آرام گفت پسره جنسیتش پسره

من همونطوری که دراز کشیده بودم با حیرت به مانیتور بالا سرم نگاه میکردم و نی نی رو میدیدم باورم نمیشد این موجود نازنینی که دارم میبینم پسر منه

 

وای مادری ! پس تو پسری و من به آرزوم رسیدم

تو دلم خدا رو شکر کردم و یهو لبخند زدم قسم میخورم اگر دختر هم بودی همینقدر دوستت داشتم  پاره تنمی 

 نمیدونی بابایی چه ذوقی می کرد

 

از مدتها قبل اسم مانی رو دوست داشتم و میگفتم اگه خدا بهم پسر داد اسمشو مانی میذارم

حالا به آرزوم رسیدم خدایا شکرت

 

اینم نی نی در 18 هفتگی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : 27 / 9 / 1390 | 9:24 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد